یکشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۶

همکاری ایران, آمریکا و چین در پیشبرد منافع مشترک




این سه کشور, با وجود اختلافات شدیدی که مابینشان وجود دارد, برای پیشبرد هدف مشترکشان دست بدست یکدیگر داده اند . . . .

در موقع خواندن جمله بالا و قبل از اینکه ادامه مطلب را بخوانید حتمن گمان می کنید که هدف مشترک این سه کشور می تواند رسیدگی به یک یا چند موضوعاتی باشد که گریبانگیر شهروندان این سه کشور است مانند:

طرح برنامه گسترده ای برای جلوگیری از فقر و بیخانمانی, مبارزه با مواد مخدر و اعتیاد, جلوگیری از فساد, بالا بردن سطح امنیت های فردی, طرح برنامه های جدید آموزشی, بالا بردن سطح زندگی و رسیدگی به مشکل اختلافات طبقاتی و . . .

اما آنچه که باعث شده که سه کشور ایران, آمریکا و چین دست یکی کنند هیچکدام از موضوعات بالا نیست بلکه دلیل دست یکی کردن آنها جلوگیری از تصویبِ لایحه ایست که اتحادیه اروپا به سرپرستی ایتالیا به سازمان ملل پیشنهاد کرده که برطبق آن کشورهائی را که در آنها حکم مجازات اعدام رایج است را وادار لغو این مجازات کنند.

همزمان با ارائه این لایحه, بیانیه ای نیز به سازمان ملل ارائه شد که در آن 5 میلیون نفر امضا کننده خواستار لغو قانون اعدام در سراسر دنیا شده اند.

چندین کشور از کشورهای امریکای جنوبی و حتا کشورهای آفریقائی موافقت خود را با تصویب این قانون اعلام داشتند.

مجازات اعدام در یکصد کشور رایج است و تقاضا کنندگان لغو این مجازات, مجازات اعدام را عملی غیر انسانی می دانند و مدعی بر آنند که تا کنون هیچ نتیجه مثبتی دامنگیر اجتماع از این نوع مجازات ها نشده است. علاوه بر آن کشورهائی مانند ایران از این مجازات بیشتر برای سرکوبی مخالفان حکومت خود استفاده می کنند.

آمار نشات میدهد که 91 درصد از مجازات های اعدام در طی یکسال اخیر در ایران, آمریکا, چین, پاکستان, سودان وعراق به اجرا درآمده است.

همکاری دولت های ایران آمریکا و چین فقط به این خاطر است که دست به دست یکدیگر بکوشند تا از تصویب این لایحه توسط 192 عضو شورای امنیت جلوگیری کنند.

یکشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۶

پوتین و بوش

این کاریکاتور امروز بدستم رسید. از یکنفر روسی زبان که بطور اتفاقی اومده بود اداره ما خواستم واونو برام ترجمه کرد.

وقتی تو چشمای پوتین نگاه میکنم . . . بوش را میبینم!!!

شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۶

راز گل قرمز


روز اول که حایا در قسمت ما شروع بکار کرد وبمن معرفیش کردند با خوشحالی ازم پرسید " شما ایرانی هستید؟" . . . وقتی اسم ایران را بزبان آورد برقی در چشمانش ظاهر شد.

مادرش 73 سال دارد و در نوجوانی بدنبال از دست دادن خانواده اش در ایران, مهاجرت را برگزیده است. پدرش اما ایرانی نیست. حایا خودش با مردی سوئیسی ازدواج کرده اما پیوسته دم از ایران میزند. از خاطرات مادرش در ایران آنچنان داد سخن میدهد که گوئی خاطرات خود اوست.

وقتی به اطاقش میروم از قوری بلوری پر از چای که عطرش همان عطر چای ایرانیست, برایم چای میریزد. تشنه شنیدن داستان هایم در باره ایرانست. وقتی درباره کتابها و اشعار فارسی که خوانده ام برایش میگویم, افسوس میخورد که چرا او فارسی خواندن را نیاموخته. حافظ را که همیشه همراهم هست نشانش میدهم و فالی از آن برایش میخوانم وافسوسش صد چندان میشود.

در حال نوشتن خاطرات مادرش از ایران است و از من میخواهد که قسمتی از این خاطرات را بخوانم و نظر بدهم ومن با اشتیاق میپذیرم.

فردای آنروز وارد اطاقم میشود و برگه هائی از نوشته هایش را بروی میزم میگذارد واز ساکی که در دست دارد رومیزی گلدوزی شده ای را بیرون میکشد و میگوید اینهم قسمتی است از داستان. . . .

قسمتی از این داستان را که ترجمه کرده ام در زیر بخوانید:

هنوز آن روز را بعد از سالها بخوبی بیاد دارم, بروی تابی که با دوطناب در زیر تاک مو آویزان است تاب بازی میکنم و با هر تاب نگاهم از دیوار آجری بالا و پائین میرود و آجرها را در یک ردیف میشمارم وهر بار تعدادشان کم یا زیاد میشود.

نگاهم به گلهای محمدی کنار باغچه می افتد به حوض سنگیمان و آب ذلالش که ماهی های قرمز و سفید درونش بمن مینگرند و گوئی بامن سخنی دارند اما باهر دهان گشودن جرعه آبی میبلعند و صدایشان بالا نمی آید. چشمهایم را میبندم و همه رنگها را مخلوط میبینم ودوباره میگشایم و گروه گروه لکلکها را در آسمان میبینم و فریاد میزنم مادر ما...ا...ادر . . .

حیات را ترک میکنم و وارد خانه میشوم, مادرم روی مبل رنگارنگ نشسته است, خانه ساکت است, هیچکس جز من و او در خانه نیست. چشمانش بسته اند, یک طرف از پارچه سفید رنگی که مدت زیادیست بر روی آن گلدوزی می کند بر روی زانوانش پهن است وطرف دیگرش قالی زیر پایش را پوشانده است. خانه با قالی های رنگارنگ فرش شده حتا چند قالی با نقش های جورواجور به چند جای دیوار نصب شده اند. ساعتها میتوانم نقش های پیچ در پیچ قالی ها را در تخیلاتم بهم بپیوندم و از پیدا کردن شکلها وتصویرهای تازه در بین آنها سیر نمیشوم. گاهی چهره هائی مهربان میبینم, پری ها و فرشته ها وگاه دیو و اژدها.
بروی اینهمه موجودات خیالی ام مادرم نشسته و در عالم رویا ها سیر میکند. سوزن گلدوزی از دستش بر روی پارچه رها شده. شاید خواب میبیند در بالای خانه به پرواز درآمده و داخل آنرا میبیند که دست تقدیر همه را از آن دور کرده وفقط من و اورا باقی گذاشته است.

با ستایش به او نگاه میکنم. دلم میخواهد مثل او باشم, کاش بتوانم همانند او با نخهای رنگارنگ گلها و سبزه ها بروی پارچه بکارم. اما حالا که او خوابست نقشه ای در سر می پرورانم. بار اول است که جرعت میکنم جعبه ای را که در آن نخ های رنگارنگ کنار یکدیگر مرتب چیده شده اند را لمس کنم حتا موفق میشوم نخ قرمزی را در ته سوزن کنم. با دستانی لرزان قدم اول گلدوزی کردن را برمیدارم. حاشیه پارچه ای را که از روی زانوی مادر آویزان است را در دست میگیرم و سوزن را درست در روی خط های نقاشی شده روی پارچه فرو میکنم و از پشت آن برمیگردانم. گل قرمز رنگ کوچکی را در حاشیه گلدوزی میکنم وباز صدای لک لک ها را میشنوم, پارچه را رها میکنم و میدوم بسوی حیاطمان.

لحظه ای بعد مادرم سراسیمه بیرون می آید و مرا صدا میزند. حاشیه پارچه را نشانم میدهد و میگوید " نگاه کن, خواب دیدم فرشته ای برمن ظاهر شد, کنارم نشست و بجای من این گل قرمز را گلدوزی کرد" با تعجب گل را نشانم میدهد, گیج و سردر گم ادامه میدهد "از خواب پریدم و ببین این همان گل است و نه من آنرا گلدوزی کرده ام, غیر ممکن است کسی غیر از آن فرشته آنرا گلدوزی کرده باشد". به او نگاه میکنم و سکوت . . . راز گل قرمز را فاش نمیکنم.

داستان رویای مادرم و گل قرمز در بین آشنایان میپیچد و مادرم هنوز در توهم است.

سالی میگذرد و مادر در بستر مرگ خفته است. ساعات آخر را طی میکند. کنار بسترش مینشینم و در گوشش میخوانم "بدان که هرگز فراموشت نخواهم کرد و دیگر اینکه . . . من بودم که آن گل قرمز را گلدوزی کردم". سری تکان میدهد, چشمهایش را فرو میبندد و لبخند میزند. . .

پی نوشت: هرسال چندین کتاب توسط ایرانیان مقیم اسرائیل به چاپ میرسد. این کتاب ها اغلب در باره خاطرات آنها از ایران میباشد و به زبان فارسی ویا عبری منتشر میشوند. همچنین کتابهائی در باره اشعار و ادبیات فارسی در اینجا بچاپ میرسند. در پست های بعدی نمونه هائی از این کتب را بشما معرفی خواهم کرد.




دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶

حماسه ي اندوه


عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد

مي دانم بانوي من! بدترين عادات را عشق تو به من آموخت
به من آموخت
که شبي هزار بار فال قهوه بگيرم
و به عطاران و طالع بينان پناه برم
به من آموخت که از خانه بيرون زنم
و پياده رو ها را متر کنم
و صورتت را در باران ها جستجو کنم
و در نور ماشين ها
و در لباس هاي ناشناختگان
دنبال لباس هايت بگردم
و بجويم شمايلت را
حتي! حتي!
حتي! در پوستر ها و اعلاميه ها!


عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم
در جستجوي گيسوان کولي
که تمام زنان کولي بدان رشک برند
به جستجوي شمايلي در جستجوي صدايي
که همه ي شمايل ها و همه صداهاست
بانوي من!
عشقت به سرزمين هاي اندوهم کوچاند
که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام
که اشک انساني است
و انسانِ بي غم
تنها سايه اي است از انسان...

عشقت به من آموخت که چون کودکي رفتار کنم
و بکشم چهره ات را با گچ بر ديوار
و بر بادبان قايق صيادان
و ناقوس هاي کليسا و صليب ها.
عشقت به من آموخت که چگونه عشق
جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد
به من آموخت وقتي که عاشقم زمين از چرخش باز مي ماند
چيز هايي به من آموخت
که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودم
افسانه هاي کودکانه خواندم
و به قصر شاه پريان پا گذاشتم
و به رويا ديدم که رسيده ام به وصال دختر شاه پريان
دختري با چشم هايي روشن تر از آب درياچه هاي مرجاني
لبانش خواستني تر از گل انار
خواب ديدم چون سوارکاري تيزرو دارم مي ربايمش
خواب ديدم سينه ريزي از مرجان ومرواريد هديه اش کرده ام
بانوي من! عشقت به من آموخت هذيان چيست
به من آموخت که عمر مي گذرد ...
و دختر شاه پريان پيدايش نمي شود ...

عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا
در درخت زرد و بي برگ زمستاني در باران در طوفان
در قهوه خانه اي کوچک
که عصر ها در آن قهوه ي تاريک مي نوشيم
عشقت به من آموخت که چگونه
به مسافرخانه ها و کليسا ها و قهوه خانه هاي بي نام پناه برم

عشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غريبان مي افزايد
به من آموخت که
بيروت را زني فريبنده ببينم
زني که هر شامگاه زيبا ترين جامه اش را مي پوشد
و غرق در عطر به ديدار دريانوردان و پادشاهان مي رود
عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم

عشقت به من آموخت که چگونه غم
چون پسري با پاهاي بريده
بر راه « روشه» و « حمرا» مي خوابد.....
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد...


این شعری است از نزار قبانی

نزار قبانی , 1923-1998 متولد دمشق, پایتخت سوریه یکی از شاعران بزرگ عرب زبان در عصر مدرن است. او بخاطر حکومت سرکوب کننده و مستبد سوریه وطنش را ترک کرد. مدت زمانی را در بیروت بسر برد و بعد از آن به لندن کوچ کرد وتا پایان عمرش در آنجا به سر برد.
اشعارش دارای نظم و قافیه ودر عین حال به سبک تازه و مدرن می باشند.

بیشتر اشعارش در زمینه های سیاسی و اجتماعی نوشته شده اند که در آنها به سوالات دشواری از دنیای عرب میپردازد, دنیای مملو از افکار و رفتار پوسیده, جنگجویانه وبدون رحم وانساندوستی.
همچنین اشعارش بطور وسیع به زنان ومقام پائینی که در اجتماع عرب دارند می پردازد.
ترجمه شعر بالا از : هادي محمدزاده

شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶

جشنواره بین المللی فیلم و موسیقی در اسرائیل


جشنواره بین المللی فیلم و موسیقی امسال در شهر اشدود در اسرائیل برگزار شد. این جشنواره به نمايش فیلم هایی اختصاص داشت که به موضوع موسیقی میپرداختند. علاوه بر این درطی این جشنواره گروه های موسیقی بسياري از کشورهای مختلف وباسبک های گوناگون در تالار های زیبای مرکز هنر اشدود برنامه هاي موسیقی خود را ارائه دادند.

در این جشنواره چهل و هفت فیلم بلند و چندین فیلم مستند کوتاه از کشور های مختلف شركت كننده به نمایش گذاشته شد.
درباره جشنواره اینجا را ببینید
سه فیلم از ایران به روي پرده رفت كه باعث شكفتي بسيار ببيندگان و حضار در اين جشنواره شد
گمشده ای در عراق از بهمن قبادی

دف از بهمن قبادی

وفیلم مستند صوت( صداي ) سکوت از امیر حمز فیلمساز ایراني مقیم آلمان.


فیلم اميرحمز بسیار مورد توجه قرار گرفت. در گفتگوئی که با چند بيننده اسرائیلی حاضر در جشنواره داشتم دو نکته را مدام مطرح مي كردند و برایشان شگفت انگیز و غیر قابل درک بود ؛ شگفت انگیز به این خاطر که همانند مردم کشورهای دیگر گروه زیادی برایشان باور نکردنی است که با وجود حکومتی مذهبی و بنيادگرا كه در تمامي حوزه هاي خصوصي مردم دخالت مي كند چگونه جوانان جرأت تشکیل گروه های موسیقی زیر زمینی را دارند. نکته شگفت آور دیگر برای بینندگان خارجی ، شرکت فعالانه دختران در این گروه بود که در سرتا سر این فیلم بخوبی به نمايش گذارده شده بود.
موضوع غیر قابل درک براي بينندگان اسرائيلي این بود که چگونه جوانان می توانند اين گونه فشار ها را بپذیرند و سکوت کنند اما همچنان موسيقي در زير زمين ها و دخمه هايشان زنده بماند و نميرد
درباره فیلم صوت سکوت اینجا را ببینید
همچنین نقد و گزارشی از عبدی کلانتری درباره فیلم صوت سکوت را اینجا را ببینید

دوشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۶

پیشرفت و عقب گرد




عدسی دوربینش مناظر را میبلعد, آدم ها را, دریا را که دوستش دارد, شیروانی ها و ساختمانهای بلند را با پرچم های قرمز رنگ وهلال ماه و ستاره سفید در میانشان.اینجا همسایه غربی سرزمینم ایران، ترکیه است که سرک می کشم از دیواره های غربی اش تا بلکه شاید روزی دوباره از همین مرزها بر خاکش بوسه بزنم ، او اما از ایران می آید به دیدارم در این نقطه تلاقی

همه جا را به یاد دارد , بیست سال پیش در همین کوچه ها و خیابان ها بود که .. . . مرتب زمزمه میکند "چه بودیم و چه شدیم و اینها چه بودند و به کجا رسیده اند."

راننده تاکسی برای آن مسیر کوتاه 25 لیره معادل بیست هزار تومان طلب می کند, یادش می افتد که بیست سال پیش چگونه دمپائی های فرسوده ای که از ایران در ماشین همراهشان بود انعام بزرگی برای این سربازان و مرزداران این کشور بود، اینک اما جنس ترک تمام تهران را پر کرده و فروشندگان برای مرغوبیت کالا می گویند ترک است !!!

نگاه پر از شرم و التماس آن زن را به میوه فروش محله اش در چند روز پیش بیاد میاورد که برای چهارتا سیب گندیده پولش کافی نیست, سیب ها که یک طبق شان به یک دمپائی فرسوده نمی ارزد.

برایش باورنکردنیست همه چیز اینجا تغییر کرده،فقر کمرنگ است، شهر در آرامش است ، آدمها برای رسیدن به اتوبوس از سرو کول هم بالا نمی روند ، گوشه خیابان صف طویل مسافران بیداد نمی کند ، ماموران عفاف در خیابان ها دختران را نمی زنند ، در صورت مردم رد غم و اندوه نیست . اینجا همسایه غربی ایران است ، راه دوری نیست

میگوید اما سرعت پیشرفت اینها کمتر از عقب گرد ماست.

پرچم های سرخ رنگ بر فراز بامها میرقصند و ما بین مردم هستیم اما هیچ لبخندی بر لبانش نقش نمی خورد . انگار خوشبختی نسبی این مردم بر سرش هوار شده و نمی تواند بپذیرد این همان ترکیه ایست که شش سالگی اش تجربه کرده بود
و از بم میگوید که از میان خرابه هایش گرمای خاص مردمانش بیگانه را در بر میگیرد. از بم می گوید که هنوز بعد از سه سال خرابه ای بیش نیست و بغض می کند برای کودکان ایرانش

پنج کارمند شیک پوش یکی بس از دیگری بهم مپیوندند برای رزرو یک بلیط.او یاد آن پسر دوازده ساله با آن سوالهای عاقلانه اش در یتیم خانه جنوب تهران میافتد، " خاله چرا ما که نفت داریم این قدر فقیریم ؟"

از مردم روستاها و شهرستان های ایران میگوییم, از ابیانه که در خانه های ساده و قرمز رنگش چه مغزهای متفکری رشد کرده اند و من از فراهان اراک میگویم که دانشورانش بیشتر از قالی هایش در هر نقطه دنیا پراکنده اند.افسوس ، این تنها جمله پایانی هر درد و دل ماست

پرچم های سرخ رنگ بر فراز بامها میرقصند و این پرچم ها شاید به زودی به اروپا بپیوندند.

میگوید ببین آزادی و آرامش را زیر این پرچم های سرخ رنگ. آرامش اینکه خودت هستی ببین بیین!!!
چه شد که زیر پرچم سه رنگ ما ، زیر سپید و سبز صلحش آرامش و امنیت و امید به آینده نیست؟
وزیر لب زمزمه میکند . . . نفت.. . نفت...دولت دینی ...دولت دینی

ومقایسه ها وکلمه های مثبت و منفی, آزادی, تفکر, فقر, مذهب , سکولاریسم نفت و نفت, انقلاب, امریکا, اروپا, منفعت ، بیست و هفت سال بازی .
آری این واژگان بین ما رد و بدل می شود ..او، آمده از ایران نا امید از فردا، من آمده از اینجا امیدوار به فردا

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵

خليج فارس و عربها




فوق لیسانس علوم تربیتی دارد برای اجرای یک پروژه مشترک بزبان عربی قرار است با یکی از قسمت ها در اداره ما همکاری کند. میز روبروی من خالیست وبا وجود اینکه کارش با کار من مربوط نیست, قرار شد پشت آن میز بنشیند. وارد اطاق می شود لباسهاش از پوشش اسلامی که در ایران رایج هست هم پوشیده تر است, یک مانتوی بلند طوسی رنگ تا ساق پا روی یک شلوار بلند به تن دارد و یک شال یا در واقع مقتعه بلند شبیه مجریان زن صدا و سیما بسر داره که حتی یک تار مویش هم پیدا نیست. بعد از ساعتی سعی می کنم با او صحبت کنم اما از جواب دادن هایش بخوبی معلومست که از صحبت با مرد غریبه ممانعت میورزد. چند روز اول بین ما بیش از چند کلمه ای رد و بدل نمیشود اما به مرور صحبت ها طولانی تر میشوند. از همسرش و فرزندانش تعریف می کند و اینکه خانواده اش مسلمان مذهبی هستند. منهم از زندگیم براش تعریف می کنم و اینکه ایرانی هستم . هنوز نمیدانم اطلاعاتش در مورد ایران تا چه حد می باشد دنباله گفتگوی ما از اینجا به بعد برایم جالب و باور نکردنی می شود . . .
- دوران تحصیلم را در ایران گذراندم و بیشتر دوستان دوران تحصیلم را در آنجا به خاطر دارم در تمام کلاس ها شرکت میکردم حتی تعلیمات دینی, هنوز هم نماز خواندن را از حفظ بلدم . . .
- سکوت
- نماز مسلمانها منظورم هست . . . میدانی که ایرانی ها مسلمان هستند؟
- سرش را چند بار به راست وچپ تکان میدهد و میگوید ایرانی ها؟ مسلمان . . .
دهنم از تعجب باز میماند. . . می خواهم دفاعی بکنم و بگویم که اسلام در ایران از همان اوایل تثبیت آن در جزیره العرب به ایران هم وارد شد .... این برای خودم خیلی جالبست که به تقلا افتاده ام تا از مسلمان بودن ایرانی ها دفاع کنم اما پیش خودم فکر میکنم باید بفهمم منظورش چیست. می پرسم:
- منظورت چیست؟ تو درباره ایران و ایرانی چه میدانی؟
- من دوستان زیادی دارم که در ایران تحصیل کرده اند و ایرانی ها را کاملا میشناسم انشااله چندین سال دیگر میشود گفت که مسلمانند
وادامه میدهد
- وقتی ایرانی کاملا با عرب قاطی شود و زبان رسمی در آنجا عربی شود آنوقت مسلمانند
شوکه می شوم نسبت به اینهمه نژاد پرستی که در این مردم موج می زند و اسلام را که یک دین جهانی است دین عرب می داند و می خواهد هویت ایرانی را بگیرد و آنوقت بگوید که او مسلمان است
- می گویم رویای بیخودیست, ایرانی تا ابدایرانی باقی خواهد ماند.سرزمین بزرگ ایران همیشه بدور از هجمه شرق و غرب می ماند ....آری عربها در تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی موفق نشدند
با لحنی تمسخرآمیز میگوید
- خوابت خوش خلیج دیگر خلیج عربی است و تا ابد خواهد بود. این ابتدای کارست
عقایدش برایم باور نکردنی و دردناکست ..پیش خودم به مردم ایران فکر می کنم که برای این عربها پول نفت شان کرور کرور اسلحه می شود ...عربهایی که حتی نام تاریخی و باستانی خلیج فارس را از این ملت گرفته اند . بحث دوست عزیزم با یک دانشجوی فلسطینی در دانشگاه تهران در مورد خلیج فارس را بیاد میاورم که در پاسخ اینکه شما ایرانی ها چه اصراری دارید که خلیج خلیج فارس نامیده شود چه فرق میکند بگذارید خلیج عربی نامیده شود به او میگوید برای شماها هم چه فرق میکند, از بنای کشور فلسطین دست بردارید, بگذارید همچنان اسرائیل نامیده شود ..آری ظاهرا چیزی که عوض دارد گله ندارد

پی نوشت : بحث نژاد پرستی نیست ...رویکردی است که یک ملت یعنی ملت عرب نسبت به ایرانی دارد ...آنها تشیع را انحراف می دانند و برای همین همیشه ایرانیان را آتش پرست و مجوس خطاب می کنند و با بغض در مورد آنها حرف میزنند ....آنها حتی حاضر نیستند در ناسیونالیسم منحط عرب نگاهی دوباره بیاندازند و در شرایطی که دشمن مشترکی به نام اسرائیل ( این باور آنهاست ) دارند دیگر در سرکوبی هویت ایرانیان کمر نبنددند اما ظاهرا قرار نیست این مردمان عرب باور کنند هر چه در فرهنگ اسلامی متبلور شده به برکت ایرانیان است

می گویم قوم یهود همیشه در ایران و تحت سایه حاکمان بزرگی چون کوروش با صلح و دوستی زندگی کردند و یهودیان و ایرانیان فارغ از سیاست بازیهای مطرح دوستان خوبی برای هم بوده اند ....خلیج فارس هم همیشه خلیج فارس باقی می ماند که چشم تیزبین تاریخ با تحریفات تعدادی عرب تاریخی به این عظمت را به سخره نخواهد گرفت


از ابتداي برپا كردن اين وبلاگ چنان به نوشتن در آن و مخصوصا به دريافت نظريه هاي شما دوستان خوبم معتاد شدم كه اگر چند صباحي پست تازه اي نمينوشتم در تلاطم بودم و احساس كمبود ميكردم. اين احساس همچنان در من باقيست اما متاسفانه مشكلات پيشبيني نشده باعث شدند كه مدت زيادي از شماها عزيزانم دور باشم. از شما پزش ميطلبم.

عکس بالا از سایت ایران کارتون کپی شده


شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

خاطرات من از سفرم به هندوستان

مدت ها بود قصد سفر به سرزمینی را داشتم تا بلکه در آن نام ونشانی از وطنم ببینم ، سرزمینم ایران که ورودم به آنجا به جرم زندگی در اسرائیل ممنوع است. قرعه این سفر به نام هند افتاد کشوری که در همیشه تاریخ نامش پهلو به پهلوی نام ایران بوده و در آن شیه قاره مناطق وسیعی میتوان یافت که فرهنگشان تحت تاثیر فرهنگ ایران زمین قرار داشته ... واز هر گوشه کناری می توان نام ایران و پرشیا را شنید و چشم را با دیدن واژگان پارسی که بر در و دیوار شهر ها خودنمایی می کند روشن کرد ....هندوستان مقصد من برای سفری بود که دوباره مرا به سالهای پیش در کوچه های کاه گلی و درهای کلون دار و خط فارسی برد ....


فصل اول - مسافرت از تل-آویو به قصد دهلی

سفر از طریق استانبول بود و مجبور شدیم بین دو پرواز حدود 5 ساعتی را در فرودگاه استانبول بسر ببریم. آنچه مرا در فرودگاه بخود جلب کرد حضور هموطنان ایرانیم بود که از ایران آمده بودند و مثل من با ساعاتی توقف عازم کشور دیگری بودند و یا بعد از مسافرت عازم ایران بودند. ابتدا در سالن انتظار روی نیمکتی در جوار چند ایرانی نشستم . صحبت هایشان برایم جالب بود و بسیار مایل بودم با آنها وارد گفتگو شوم اما از آنجا که نمیدانستم وقتی بفهمند من پاسبورت اسرائیلی دارم با چه واکنشی روبرو خواهم شد- از صحبت با آنان صرف نظر کردم . در حال جدال با خود بودم که ناگهان یک جوان ایرانی که حدودا 18 ساله به نظر میرسید خطاب بمن و به زبان فارسی پرسید:" ّآقا شما خودکار داریدّ در جواب کمی مکث کردم و به انگلیسی از او پرسیدم که چه میخواهد . بعد از دادن خودکار به او پشیمان شدم و افسوس خوردم که ای کاش با او صحبت کرده بودم اما راهی برای بازگشت هم نمانده بود .
خانواده دیگری که از یک زوج نسبتا جوان با دو کودک تشکیل میشدند نظرم راجلب کردند . سخن گفتن دو کودک این خانواده که یکی دختر بچه 6 ساله ودیگری پسر بچه 5 ساله ای بود برایم بسیار جالب بود. تصمیم گرفتم با این خانواده سر صحبت را باز کنم که ناگهان مرد فریادی زد و سراغ دختر بچه را که تنهایی بسوی دروازه پرواز رفته بود را گرفت وباگامهایی بلند بسوی او رفت و با لحنی خشن با زدن ضرباتی بر روی دستهای دختر بچه او را کشان کشان بسوی همسرش آورد. ناسزاها و بد رفتاری ها با آن کودک زیبای معصوم ادامه داشت.نزدیک بود که با آن مرد در بیفتم که چرا کودک معصومش را کتک می زند اما سکوت کردم ..فرودگاه استانبول با تصویری از ایرانیانی که برایم عطر وطن بودند و مشک ختن جاودانه شد تا دوباره در هندوستان .با دوستانی ایرانی روبرو شو م که رویای نیمه بیدار وطن را برایم زنده کنند ... با آنها نقاط مختلف هند را زیر پا گذاشتم که داستان آنرا در پست های بعدی میخوانید. اما وقتی با این دوستان خاطراتم را از فرودگاه استانبول بازگو کردم مرا تشویق نمودند که در بازگشت در فرودگاه استانبول با ایرانیان عازم ایران در این فرودگاه به گفتگو بپردازم و من نبز چنین کردم.


فصل دوم - بازگشت از هند بطرف تل -آویو

در بازگشت هم حدود 6 ساعتی در فرودگاه استانبول توقف داشتم. در ورودم به فرودگاه تابلو پروازها را نگاه کردم. تنها یک پرواز بسوی تبریز توی لیست بود که فقط نزدیک یکساعت به پروازش مانده بود. بسرعت در آن راهروهای طویل فرودگاه بسمت دروازه خروج رفتم و روی یک صندلی مجاور گیشه بازجوئی امنیتی نشستم. دیدن صف طویل هموطنانم که همگی بزبان شیرین فارسی سخن میگفتند برایم بسار دلنشین بود مخصوصا شنیدن زبان فارسی از زبان کودکان خردسال. چند دقیقه ای به این منظره نگریستم. چقدر دلم میخواست که به آنها بپیوندم...یاد کودکی هایم افتادم در کوچه های اراک . . بازجویان امنیتی فرودگاه هر نفر را چندین بار از دستگاه رد میکردند و مسافران مجبور بودند که هر جسم فلزی از جمله کمر بند های سگک دار یا کفش های فلز دار را از خود دور کنند. این امر در مورد تمام پرواز ها رایج است اما برخی از ایرانی ها که در صف بودند میپنداشتند که این جستجوها بخاطر ایرانی بودن آنهاست و مرتب زیر لب زمزمه میکردند که ببین ایرانی به چه روز افتاده که مردم ترکیه هم به آنها اطمینان ندارند.... دیگری میگفت که این کارها را با عرب ها هم نمیکنند ببین ما ایرانی ها از عرب ها هم پست تر شده ایم.

مدتی شاهد این منظره ها بودم تا اینکه خانم جوانی که از ایستادن در صف خسته شده بود آمد و روی صندلی پهلوی من نشست. دیگر طاقت نیاوردم رو به او کردم و پرسیدم
شما عازم تبریز هستید؟
خانم با بی اعتنائی پاسخ داد نه عازم تهران هستم
- خوش به حال شما که میتونید ایران را از نزدیک ببینید
- مگه شما تشریف نمیارید ایران
آهی کشیدم و گفتم
- کاش میتونستم
- منظورتون چیه
- من 27 ساله که از ایران خارج شدم و در اسرائیل زندگی میکنم و برای همین نمیتونم بیام ایران
اشک چشمانم را فرا گرفته بود. اون خانم حالا دیگر با بی اعتنائی بمن نگاه نمیکرد. چند نفر دیگر که در صف ایستاده بودند و ناظر گفتگو ما بودند پیش آمدند و کنار من روی صندلی ها نشستند. آقائی از بین آنها با لحنی همراه با بغض گفت
- خدا نابودشون کنه اینهائی را که ایران را از بین بردند وباعث جدائی مردم از وطنشون شدند
دیگری گفت
- ایرانی چقدر مقام بالائی در دنیا داشت ببین این حکومت اسلامی چکار کرده که هر جا میرویم بما بنظر آدم های عقب افتاده و وحشی نگاه میکنند
خانم مسنی که طرف دست راست من نشست گفت
- همین این حکومت اسلامی باعث مرگ همسر من شد اگر خدائی هست اینشااله اون ها را نبخشه و تقاص مرا از اونها بگیره.
آنها که گرد ما بودند همراه من اشک می ریختند هرکس اما بدلیلی .... لیکن آنچه ما را در اشکهایمان پبوند می داد ایرانمان بود .
در بلندگو اعلام شد که 20 دقیقه به پرواز مانده اما هیچکدام از دوستان که دورو بر من جمع شده بودند از جایشان تکان نخوردند. صحبت ها، دلتنگی ها و شکوه ها از موقعیت ایران و ایرانیان همچنان ادامه داشت. چند نفر از دوستان از من پرسیدند اگر کاری از دستشان ساخته است بگویم تا کمکم کنند ... تشکر کردم و فقط خواستم وقتی به ایران نگاه میکنید از من یاد کنید.وقتی این جمله را گفتم سیل اشکها دوباره روان شد و من ماندم عشقی که از 27 سال پیش در دلم زنده بود ....ایران
خانمی بمن گفت
- چه چیز میتوانیم به عنوان یادگار از ایران به شما بدهیم؟
یادگار ....کاش مشتی خاک ایران ...کاش دقیقه ای نفس کشیدن بر بلندای دماوند ...کاش بوی کوچه های کاه گلی اراک
بلافاصله چند نفر به جستجو در کیف دستیهایشان پرداختند.... یکی از آنها جعبه کلوچه ای از لاهیجان بسوی من دراز کرد وگفت خواهش میکنم فقط به عنوان یادگاری بگیرید. . . بلند گو اعلام کرد که 10 دقیقه بیشتر به پرواز نمانده است و همگی ناچار از من خداحافظی کردند و به طرف باجه امنیتی برای چک شدن رفتند.

من ماندم و یک خاطره فراموش نشدنی ....من ماندم و کودکی هایم ...من ماندم و آوازهای سرزمین مادری ام ..من ماندم و کودکانی که لفظ شیرین دری را فریاد می کردند ...من ماندم و ایرانیانی که می رفتند و من می پنداشتم که کاش یکی از آنها من بودم و ..آری من ماندم و سرزمینم که در یک قدمی آن برای دیدنش علامت ممنوع می زنند نامردان ...

در پشت دیوار شیشه ای ایستادم و به یک یک آنها نگاه کردم تا مراحل بازجوئی امنیتی را طی کردند و به طرف راهرو هواپیما رهسپار شدند. منکه اندوه شدید ترک کردن دوستان ایرانیم در هند در تارو پودم نفوذ کرده بود غمی دیگر بر دلم بختک زد . . .باز این ایران بود که از من دورتر و دورتر می شد.و این من بودم که به حکم روزگار از سرزمینم جدا می ماندم .... با غمی فراوان از راهروهای طولانی فرودگاه عازم محوطه اصلی شدم . دوباره تابلو پروازها را نگاه کردم تا شاید پروازی به ایران بیابم اما پرواز دیگری به جانب ایران نبود و بغض بر حنجره هایم فشار می آورد
در سالن قدم میزدم . چهره های آشنای ایرانی ها که منتظر پرواز به کشورهای دیگر بودند نظرم را به خود جلب کرد
آقای محترمی روی یکی از نیمکت ها نشسته بود بطرفش رفتم سلام کردم وخودم را معرفی کردم پرسیدم
- شما عازم کجا هستید؟
- من همراه همسرم و پسرم به یک گردش یکماهه در نقاط مختلف دنیا آمده ایم حالا هم عازم بحرین هستیم و از آنجا به ایران برمیگردیم
برای ایشان هم از زندگی خودم واز زندگیم در اسرائیل و از دلتنگیم برای ایران گفتم. با چنان محبتی از طرف آنها روبروشدم که انتظار نداشتم ..حرف دل آنها هم انتقاد از حکومت و مذهبیون بازیچه گرفتن شدن مقدسات از جانب مذهبیون .بود . . برایم جالب بود یک مسلمان با د یک یهود و نظرهایی مشترک نسبت به مذاهب و آنان که مذهب را بازیچه می کنند .
بعد از چند دقیقه ای همسر ایشان همراه پسر جوانشان که در دانشگاه . . در سال سوم تحصیل میکرد به نزد او بازگشتند و به آنها معرفی شدم . از طرف آنا ن هم با گرمی خاصی روبرو شدم گرمی دیدار دو هموطن در جائی غریب. . .
ساعتی درد دل کردیم و بعد از خداحافظی پسر جوانشان دوباره پیش من آمد و از هر دری سخن گفتیم.
به داشتن چنین هموطنان روشن فکری افتخار میکنم.... دوست دارم بدانید اگر چه نام ایرانی این روزها در تلاطم حوادث رونق سابق را ندارد اما هر انسان فهیم و اهل مطالعه برای ایرانی ارج قائل است می داند که ایرانی چه جایگاه والایی در علم و دانش دارد .....اگر چه چند صباحی است که مام وطن گرفتار آمده است


ادامه دارد.....

شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۵

در باره کامنت ها


نوشتن در بلاگ مدتهاست که آن مقصود اصلی خود را از دست داده است مخصوصا فارسی نوشتن در بلاگ. وقتی شروع بنوشتن این بلاگ کردم دو موضوع مهم مد نظرم بود یکی دلتنگی وافسوسم در باره ایران در باره مردم ایران بخصوص جوانان ایرانی در ایران دیگری نشان دادن گوشه هائی از زندگی در اسرائیل و بخصوص زندگی ایرانیان مقیم اسرائیل. از ابتدای نوشتن موضوعی که خیلی مرا بخود جلب میکند واکنش عده ای از دوستانست که برایم کامنت میگذارند ویا ایمیل میفرستند. نظرات وعقاید هر کس برایم قابل احترام است اما از خواندن برخی از نظرات کاملا میشود فهمید که نویسندگان آنها تا چه حد آنچه را که خودشان میخواهند از مطلب من درک میکنند نه آنچه را که من نوشته ام ِدرک سلکتیو. و انتظار دارند من آنچه را که مناسب عقاید آنهاست بنویسم. دیروز وقتی اخبارهای کانال های تلویزیونی دولت اسلامی ایران وکشورهای عربی را مشاهده کردم والبته برخلاف کانال های تلویزیونی کشورهای آزاد ومثل همیشه تصویرها وتفسیرها همگی یک جانبه بودند با ذکر همین دلیل در پست های دیروز سعی کردم تصویری هم از این طرف مرز بشما بدهم. در بین کامنت ها وایمیل ها واکنش های جالبی دیدم که حاکی از همان موضوع است که در بالا شرح دادم. مثلا اگر از کشته شدن شهروندان در اسرائیل سخن گفتم دوستی برایم تعداد کشته شدگان در دوطرف مرز رامقایسه کرده. دوست عزیز برخلاف طرز فکر شما نظر من اینست که هر انسان وهر موجود برای خود دنیائیست ومرگ بی دلیل هر انسانی از بین رفتن یک دنیای کامل است چه در اسرائیل ِ چه در لبنان وجان انسان ها مهره های بازی نیستند.
اما در این زمینه فرق رفتار اسرائیل با رفتار حماس وحزب اله چیست؟
حماس وحزب اله بخوبی آگاهند که در موقع جنگ اگر تعداد زیادی از عربهای غیر نظامی کشته شوند ِ افکار عمومی در دنیا بر ضد اسرائیل خواهد شد از اینرو مخازن اسلحه و مواد منفجره را در قلب شهرهای پر جمعیت بنا میکنند تا اگر مورد هجوم قرار گرفتند تعدادزیادی از شهروندان کشته شوند در مقابل اسرائیل با تمام کوشش سعی دارد از جان یک یک شهروندانش حفاظت کند.
دیگر اینکه از وقتی که اسرائیل زمین های اشغالی لبنان را به لبنان باز گردانده ِ حزب اله چند صباحی موشک هائی بسوی اسرائیل پرتاب میکند که هدف اصلیش کشتن مردم بی گناه در خانه های مسکونی آنهاست از جمله همزمان با گروگان گیری 2 سرباز اسرائیلی کاری که موجب شروع این جنگ شد ِ حزب اله چندین راکت بسوی شهرهای اسرائیل پرتاب کرد . در مقابل اسرائیل هیچگاه شهروندان لبنان را مورد حمله قرار نداده است و آن بی گناهانی که همراه با خرابکاران توسط جنگنده های اسرائیلی کشته میشوند همان بخت برگشتگانی هستند که حزب اله آنها را چون سنگری برای مخازن اسلحه خود برگزیده است.
بقیه مطلب در پست بعدی

جمعه، تیر ۲۳، ۱۳۸۵

سیاست دولت ایران

آقای احمدی نژاد جناب لاریجانی آیا زندان کردن مردم ایران ِ بدار آویختن ها ِ شکنجه ها و آشامیدن خون ملت ایران برای شما کافی نیست؟ اکنون که دولت های جهان در باره برنامه های شما در زمینه اتم حلقه را بر شما تنگ کردند برای گمراه کردن افکار عمومی بمزدوران خود دستور داده اید تا آتش جنگ را در این منطقه روشن کنند تا بلکه افکار عمومی به اینطرف جلب شود. برای شماها که جان ملت خودتان را بی ارزش میدانید از کشته شدن مردم بی گناه در لبنان واسرائیل چه باک.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۵

ناداني سران در شرق تامين رفاه بيشتر براي مردم درغرب است



هميشه با خودم مبارزه دارم تا اين احساس را از خود بدور كنم اما در مواردي موفق نميشوم. هروقت در جمعي با رفتار عجيب وغريب يا گفتار بي منطق وپوچ كسي كه بنحوي بامن ارتباط دارد روبرو ميشوم خود را جمع ميكنم وپيش خودم آرزو ميكنم كه ديگران به رفتار يا گفتار اين شخص توجه نكرده باشند. همانطور كه اين حالت در جامعه هاي كوچك مثل آشنايانم در مقابل غريبه ها بمن دست ميدهد در جامعه هاي بزرگ وبزرگتر بصورت شديد تري در من بوجود ميآيد. مثلا وقتي با همكارانم در جلسه اي شركت ميكنم باحضور اشخاصي از ادارههاي ديگر . ياوقتي كه در مراسمي كه هم افراد ايراني وهم غير ايراني در آن شركت دارند ويك ايراني براي سخنراني بالاي تريبون ميرود ياوقتي از رسانه هاي گروهي گفته هاي يك شخصيت ايراني يا ايراني الاصل كه سخني نامربوط يا بي منطق ميگويد
متاسفانه در جامعه هاي بزگ اين آرزوي من كه شايد ديگران برخي از رفتارها وگفتار ها را نديده بگيرند بيهوده است.
بزرگترين جامعه اي كه خود به خود به آن تعلق دارم جامعه شرق است ومن يك شرقي هستم وبه همين علت هم نه ميتوانم با آن احساس خودم مبارزه كنم ونه ميتوانم گفتار وكردار آنها را ناديده بگيرم چون آگاهم كه سياستمداران غرب منتظر هر اشتباه كوچك از طرف سران كشورهاي ديگر حتي كشورهاي دوست هستند تا بنفع منابع خود عمل كنند. سران كشورهاي شرقي از جمله سران ايران به اين امر آگاه نيستند كه روابط كشورها مانند يك بازي شطرنج است آنهم يك نوع شطرنج چند بعدي كه هر طرف سعي ميكند با آينده نگري ها وبا زيركي ها طوري مهره ها را جابجا كند كه حريف مات شود ويا دست كم امتيازات بيشتري ار حريف كسب كند. عده اي از سران كشورها شرقي از اين بازي ها بي اطلاعند عده اي ديگر با قوانين اين بازي آشنائي ندارند عده اي ديگر در همان مرحله هاي اول بجاي بكار انداختن فكر خود, بايك حركت احمقانه بازي را به حريف ميبازند وبعد از باختن يا ميخواهند قوانين بازي را بميل خودشان تغيير دهند يا همانطور كه در قرنهاي پيش متداول بوده بجاي بازي شطرنج, جنگ تن به تن را پيش كشند كه آنهم ناداني كردن بزرگتريست بدنبال نادانيهاي ديگر چون رغيب غربي بازي شطرنج را ادامه ميدهد و از همين امر هم براي پيروزي اش استفاده ميكند.
سران كشورهاي شرقي از اين امر بي اطلاعند كه در روابط بين ممالك احساسات نقشي بازي نميكند بلكه منافع از اينرو بعد از باختن در بازي شطرنج سر به فغان ميگذارند كه حق مارا بردند وخوردند وهنوز هم درك نميكنند كه علت اصلي خود آنها هستند. گاهي هم سالها بطول مي انجامد تا از باختن خود آگاه شوند.
با سياست خارجي صحيح وبا برنامه ريزيهاي اقتصادي درست همراه با منابع طبيعي بي انتهائي كه در ايران است, هر ايراني ميتوانست امروز در رفاه كامل بسر ببرد وسطح زندگي در ايران ميتوانست در بالاترين درجه نسبت به كشورهاي ديگر باشد. اما آگاه نبودن سران ايران از بازي شطرنج ها باعث شده كه منابع طبيعي ايران بسوي كشورهاي غربي وروسيه سرازيرشوند. كشورهاي غربي با سياست هاي صحيح اقتصادي از اين منابع براي رفاه شهروندانشان استفاده ميكنند وايراني در فقر بسر ميبرد.
نه تنها منابع زير زميني ايران تقريبا بطور مجاني در اختيار غربي ها قرار ميگيرد (مستقيم يا غير مستقيم) بلكه صنايع دستي ايران هم بقيمتهاي ارزان بخارج صادر ميشود (البته شانس بزرگ ايران درمورد يكي از منابع طبيعيش يعني نفت اينست كه نفت نرخي جهاني دارد وديگر نرخ محصولات نفتي كه ايران بازخريد ميكند بحثي جداگانه است) . براي مثال قالي ايراني را كه يك دختر روستائي كه در شرايط سختي زندگي ميكند, با دستان ظريفش ماه ها سخت كار كرده و بافته است يك خانواده متوسط اروپائي با قيمت كمي نسبت به درآمدش خريداري كرده از نقش و بافتش لذت ميبرد ودرروي آن مهمانيها ميدهد وشادي ها ميكند. اگر هنرمندان اروپائي قالي دستي ميبافتند, قيمت هركدام بيش از صد برابر قيمت قالي مشابه اش از ايران ميبود.
اين سياست سران حكومت هم باعث فراهم كردن رفاهي بيشتر براي غربي هاست وهم باعث تبديل كردن گروهي از ايرانيان به بردگيست, يك بردگي مدرن.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵

اعتراف


قبل ازاينكه شروع بنوشتن در اين وبلاگ بكنم تصميم داشتم وبلاگي بزبان فارسي خطاب به ايرانيان مقيم اسرائيل باز كنم. ازآنجا كه از عطش اين حامعه, كه خودم هم جزوي از آنم, به شعر و ادبيات فارسي وهنر ايراني آگاه هستم مطمئن بودم كه چنين وبلاگي تا حدي جوابگوي اين خواسته ها باشد. ديگر اينكه از شما چه پنهان گفتني ها با اين جامعه زياد دارم كه توجيح آن باقي بماند. تا اينكه همانطور كه آگاهيد موقعيتي پيش آمد واين وبلاگ را باز كردم. كامنت ها وايميل ها كه از همان روز اول از طرف هموطنان خوبم از نقاط مختلف ميرسد بهترين احساس رابمن ميدهند. بروي من كه بدون خواسته خودم مسير زندگي را تغيير داده واز بيشتر دوستانم كه بهترين دوران زندگي را با هم گذرانده بوديم جدا شده ام دوستاني كه با زبان مادريم با همديگر سخن ميگفتيم, شوخي ميكرديم, شعر ميگفتيم, آواز ميخوانديم, بحث ها ميكرديم وخاطره هاي مشترك داشتيم دريچه تازه اي باز شد. نه تنها چند دوست قديمي را از اين راه پيدا كردم, بلكه دوستان جديدي پيدا كردم كه گوئي سالهاي سال است كه آنها را ميشناسم. به آنها مرتب سر ميزنم واز اينكه بمن سر ميزنند خوشحالم به همين خاطر وقتي كه مثل اين چند روز گذشته گرفتاري ها وقت نوشتن وخواندن را بمن نميدهند دچار پريشاني ميشوم وهمانطور كه در گذشته هم نوشتم من اعتراف ميكنم كه بشما معتادم. . . وبه وبلاگ مث رودخونه به آب...
*****
يك موضوع كه در اينترنت رواج دارد موضوع تغيير هويت در تالارهاي گفتگو ودر كامنت هاست. مردها با هويت زن وارد تالارها ميشوند يا برعكس زناني كه پا در كفش مردها ميكنند ويا بزرگسالاني كه خودرا باسن كم معرفي ميكنند وخلاصه هزار كلك ديگر كه مطمئن هستم داستان هاي زيادي در باره اين موضوع شنيده ايد. با خواندن برخي از كامنت ها ويافتن ضد و نقيض بين جمله ها ميشود فهميد كه نويسنده آن با يك هويت كاذب آنرا نوشته كه فقط مربوط به جنسيت نيست. اما از آنها هم ابايي نيست وحتي گاهي جالب هم هستند.
با بي صبري منتظرم تا سرم خلوت شود وبتوانم از اين دريچه با شما گپ بزنم. شاد باشيد.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

اسرائيلي ها در باز سازي مناطق زلزله زده به ايران كمك ميكنند

همزمان با اظهارات احمدي نژاد در مورد نابود كردن اسرائيل و تكذيب هالوكوست, مهندسان اسرائيلي هم اكنون در ايران به بازسازي مناطق زلزله زده كمك ميكنند. لطفا اين خبر را بخوانيد ونظرات خود را براي من بفرستيد.

خودم فكر ميكنم كه يك اشتباه روزنامه نگاريست وحتما در طي چند رور آينده از طرف همان روزنامه تكذيب خواهد شد.


بنا به تقاضاي چند تن از دوستان خلاصه اي از ترجمه اين مقاله را اضافه ميكنم:
خلاصه اين گزارش چنين است كه با وجود اظهارات ضد اسرائيلي مقامات ايراني, ايران از كمك مشاوران زير بنا سازي اسرائيلي براي باز سازي مناطق زلزله زده استفاده ميكند. مشاوران اسرائيلي از طريق يك شركت هلندي متعلق به اسرائيلي ها وبا اجازه از اسرائيل تا بحال چندين بار به ايران مسافزت كرده اند. از موقع ورودشان به ايران تا خروج آنها با يك گارد مخصوص از طرف دولت ايران همراهي ميشوند. نكته ديگر ايران بطور غير مستقيم از اسرائيل ماشين آلات كشاورزي, دانه هاي گياهي , وسيستم هاي تصفيه آب خريداري ميكند
.

چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵

چراغي كه به خانه رواست


چندتا از دوستان در پست قبلي كه با عنوان خرابكار انتحاري است برايم كامنت گذاشتند كه بهتر ديدم جواب ها را از نظر خودم دراينجا بنويسم.
به اين امر كاملا معتقد هستم كه همانطور كه انتقاد از خود وانتقاد پذيري يكي از اساس پيشرفت در زندگي هر فرد هست , انتقاد آشكار وآزادي بيان در هر جامعه هم يكي از اساسي ترين اصولي است كه ميتواند در پيشرفت آن جامعه كمك كند. متاسفانه اين اصل در ايران وجود ندارد وهمانطور كه در پستي با عنوان آزادي نوشته بودم سران ودست اندركاران در ايران براي فريب مردم عامه وبراي اينكه حواسشان را از مسائل داخلي پرت كنند, مرتبا داداز اسرائيل وفلسطين ميزنند. نميدانم كه مريم عزيز كه برايم كامنت گذاشته در ايران زندگي ميكند يا نه اما منهم ميخواهم از او بپرسم آيا تا بحال انتقاد آشكاري از اعدام هايي كه در ايران شده وميشود كرده ايد? آيا براي بازيابي حقوق 50 درصد ار مردم ايران يعني خانم ها فعاليت داشته ايد? آيا ترس از انتقاد كردن آشكار بشما اجازه ميدهد كه فقط به اين موضوع ها فكر كنيد? آيا فكر كرده ايد كه در دوراني كه ارتش روسيه صدها مسلمان را با فجيه ترين وضعي در چچنيا به قتل ميرساند چرا دولت اسلامي ايران جيكش هم بالا نيامد ودر مقابل كشته شدن يك فلسطيني بيگناه را با آب وتاب گزارش ميداد? آيا جوابي براي اين سوال داريد كه چرا در سالهاي اخير هزاران دختر ايراني بصورت برده در كشورهاي عربي خريد و فروش ميشوند? و هزاران سوال ديگر كه مربوط به جان ومال مردم ايران ميشود شما را بخود مشغول كرده است?
مريم عزيز با اينكه من وفرزندانم در اين محيط زندگي ميكنيم وبارها اتفاق افتاده كه روز يا ساعاتي قبل از انفجار در مكانهائي كه خرابكار انتحاري منفجر شده عبور كرده ايم وطبعا اين موضوع ما رابفكر مياندازد كه ما هم باتفاوت هاي كم زماني ميتواتستيم جزو قرباني هاي ترور باشيم وبا اينكه وقتي به اطراف نگاه ميكنيم وميبينيم كه اين قرباني ها در همسايگي خانه ما در بين همكاران , آشناها فراوان هستند,هيچگاه خواهان تلافي وخون ريزي مردم بيگناه فلسطيني نبوده ايم واين احساس در تمامي مردم حتي خانواده هائي كه بر اثر ترور قرباني داده اند وجود دارد. خواهش ميكنم يكبار ديگر پست مربوط را بخوانيد. مردم فلسطين مانند مردم در چند كشور ديگر بازيچه اي در دست رهبران يا گروه هاي افراطي ديگر هستند. براي مثال در چند سال اخير گروه هاي مختلف فلسطيني روزانه ده ها موشك بابرد كم كه ساخت خودشان است بطرف شهرهاي اسرائيل پرتاب ميكنند كه باعث صدمات جاني ومالي فراواني ميشوند . اين گروه هاقلب مركز زندگي ومركز تجمع خانواده هاي فلسطيني را براي پايگاه پرتاب موشكها برگزيده اند همچنين كارگاه هاي ساخت اين موشك ها در طبقه اي در ساختمانهاي مسكوني ميباشد. با اينكه سياست اسرائيل در مقابل صدمه به شهروندانش تا كنون سياستي خشن بوده است, بخاطر جلوگيري از تلفات در بين مردم فلسطين در اين مورد سياست خودداري وتسلط به نفس را پيش گرفته با اينكه اينكار به قيمت زيانهاي جاني ورواني و زيان هاي مالي در پيش مردم خودش ميشود . حدود يكسال پيش در اثر انحدام كردن يك كارگاه بمب سازي در عزه توسط هليكوپترهاي اسرائيلي چندين فلسطيني بيگناه كشته شدند. به اين خاطر ده ها خلبان اسرائيلي وصدها سرباز ودرجه داران ارتش به عنوان اعتراض تقاضاي پايان خدمت خود را به ارتش ارائه دادند همينطور صدها جوان آماده بخدمت تقاضاي خود را براي معافي از سربازي زير عنوان نارضائي وجدان به ارتش ارائه دادند. بايد تذكر داد كه در اسرائيل اين علت براي سرپيچي از خدمت سربازي قانونيست. همچنين دولت از طرف احزاب مختلف وگروه هاي مختلف مورد تقبيه قرار گرفت.
وقتي كه اهود بارك در زمان نخست وزيريش تصميم گرفت كه آن قسمت از خاك لبنان را كه بخاطر جلوگيري از پرتاب موشكها بجانب شهركهاي مرزي اسرائيل در جنگ شالوم هگاليل بصرف اسرائيل در آمده بود بطور يك جانبه تخليه كند, تعدادي با اينكه اين كار رالازم ميدانستند, با آن مخالف بودند دليل مخالفت را هم اينطور توضيح ميدادند كه اين امر براي عربها غير قابل درك است , آنها مايلند كه هر تغيير توسط جنگ بوجود بيايد كه در پايان يا داد وفرياد بزنند كه حق ما پايمال شد وبه ايصورت مردمان تحط تسلط خود را به كوچه وخيابان وبدادن شعار وادار كنند تا اين دست اندر كاران بتوانند برحكومت خود ادامه دهند ويا از راه جنگ پيروزي خود را نشان دهند تا ملت شيفته وفريفته آنها شوند و با اين امر به حكومت خود بر مردم ادامه دهند. همين امر هم در تخليه نوار عزه توسط اريئل شارون روي داد و امروزه بر طبق گفتار سران خماس حتي اگر اسرائيل برنامه كامل خود را در تخليه تمام زمينهاي اشغالي به انجام برساند اين امر كافي نيست وخماس به جنگ عليه اسائيل ادامه خواهد داد.
سران اسرائيل هركدام مايلند كه نام آنها در تاريخ به عنوان امضا كننده صلحنامه بين اسرائيل واعراب ثبت شود وبهمين خاطر هم حاضرند دست بكارهاي شاقي بزنند . وقتي كه اهود باراك در كمپ ديويد با عرفات وكلينتون به مذاكره نشست, بعد از اينكه در نكات مختلفي به توافق رسيدند براي اينكه كار صلح را يكسره كند به اين خواسته بزرگ عرفات يعني سپردن اورشليم شرقي به فلسطيني ها پاسخ مثبت داد كاري كه بقول مفسران سياسي مورد تعجب تمام دنيا از جمله كلينتون , عرفات ودست چپيان اسرائيلي قرار گرفت. برخلاف سران اسرائيل, سران عرب مايلند كه نام آنها در تاريخ به عنوان كسي كه از راه جنگ وكشتار به هدف رسيده اند واگر هم به هدف نرسيده اند هر چه بيشتر كشته اند وبه كشتن داده اند ثبت شود. به همين خاطر هم عرفات با دست پاچگي مذاكرات را بهم زد ودوباره راه ترور راپيش گرفت و آرامشي كه بين دوجانب برقرار شده بود دوباره برهم خورد.
صلاح ديگري كه دست اندر كاران حكومت در كشورهاي عربي ودر فلسطين بكار ميبرند, شستو شوي مغزي مردم عامه با موضوع هاي پوچ ودروغين ووارونه است مثل مسائلي كه احمدي نژاد عنوان ميكند تا مردم عامه سرگرم باشند.
دست اند كاران حكومت در كشورهاي همسايه بخوبي آگاهند كه باوجود رسانه هاي گروهي جوانان تحصيل كرده وباسواد ممكن است كه به وسوسه آنها پي ببرند وسر به شورش بگذارند بنابراين براي شستو شوي مغزي دادن آنها دركتب درسي حتي تاريخ را وارونه جلوه ميدهنديا بتحريك آنها ميپردازند وحتي در كتوب علوم وريزي از نمونه هائي استفاده ميكنند تا كينه ونفاغ هميشه در قلب آنها باقي بماند. براي مثال در كتابهاي درسي فلسطيني ها عنوانهاي ضد يهود وتحريك ضد يهود با آب وتاب فراوان گنجيده شده حتي در كتابهاي حساب ابتدائي براي تعليم عمل جمع وتفريق از نمونه هائي چون " از چندين وچند يهودي چندين وچند را ميكشيم چند تا باقي ميماند?" استفاده ميكنند. اين امر علاوه بر آن باعث ميشود كه از كودكي حل مشكلات را بين مردم فقط توسط كشتن يا كشته شدن بدانند درنتيجه حتي در حل مسائل بين افراد خانواده ان هم دست بردن بصلاح گرم يا سرد وكار طرف را يكسره كردن بسيار متداول است.
بايد سنجيد كه آن آرزوها كه يكي از دوستان ناشناس اشاره كرده بود توسط چه كسي از آنها گرفته ميشود يا آن كمبودها كه مريم عزيز اشاره كرده بود توسط چه كسي ايجاد ميشود يا چه كساني مانع حل آنهاست.? وديگر اينكه همان مساله گوسفند قرباني كردن را كه براي كاپتان حميد نوشتيد اين گفته مرا در مورد شستشوي مغزي تاييد ميكند.
مريم عزيز پيشنهاد دارم يكبار ديگر پست مرا با عنوان خوابم خير بخوانيد وببينيد كه سلاح هاي هسته اي را فقط در مقابل فقر نياورده ام بلكه اين هم همان موضوع شستشو مغزي است كه بجاي اينكه دولت در وحله اول خودش را اصلاح كند( اعدام ها, سانسورها, شكنجه ها, پايمال كردن حقوق اكثر ملت و. . .) وبعد به فقر وفساد ومسائل ديگر بپردازد دوباره موضوعي را برپا كرده تا حواس مردم را پرت كند. فكر كنم باز اينبار هم موفق شده باشد.
در ضمن موضوع سلاح هاي هسته اي در اسرائيل موضوعي است كه تا بحال ثابت نشده اما اگر برطبق علائمي كه هست اين موضوع صحت داشنه باشد, آيا با خواست ايران براي اين سلاح قابل مقايسه است?
دولتهاي مختلف بخصوص دولتهاي اروپائي آگاهند كه اسرائيل از طرف كشورهاي دور نزديك همواره وبطور آشكار مورد تهديد به نابودي قرارداشته است ولي هيچگاه نابودي كشور ديگري را هم خواستار نبوده. واز جائي كه حتي در چند روز اول جنگ كيپور كه اسرائيل غافلگير شد وخطر نابودي را در يكقدمي خود ديد اگر واقعا هم سلاح هسته اي داشت آنرا بكار نبرد اين اطمينان را دارند كه از اين سلاح بسادگي استفاده نخواهد كرد.
در مقابل احمدي نژاد در همان زمان كه پيشرفت هسته اي رادرايران نويد ميدهد , نابودي اسرائيل را هم خواهان ميشود نظرات دولت ايران در ده هاي اخير نسبت به چندين كشور ديگر بر همه كس عيان است همچنين كمكهاي ايران به سازمانهاي خرابكاري بر هيچ كس نهان نيست.
نميدانم صدها دانشجوياني كه داوطلب شدند براي عمليات انتحاري به منافع اسرائيل يا امريكا آيا براستي اين هدف را دارند ويا تا چه حد تحت تاثير شستشوهاي مغزي قرار گرفته اند ولي بهترست بدانند كه صدها نيروي جوان ميتواند چرخهاي زيادي را در ايران بحركت در آورد كمترين كمكي كه ميتوانند انجام دهند اينست كه شايد بتوانند كمكي به پيشرفت فكري نسل جديد بكنند كه:
چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرامست.

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵

قديمي ترين خط شعر فارسي


داشتم نوشته هاي ملا حسني را ميخوندم كه رسيدم به اين پستش راجع به انشاي علم بهتر است يا ثروت يا وبلاگ؟
ويكدفعه به چندين سال قبل برگشتم يادم مياد هر سال وقتي سال تحصيلي شروع ميشد سر زنگ انشا دبير ها اين عنوان را براي انشا نويسي ميدادند. يكسال دبير انشا عوض شد وآقاي ض كه آدم جوان وعاشق پيشه اي بود دبير ما شد. زنگ اول كمي از خودش بيان كرد واز خانمش كه چطور در دانشگاه با او آشنا شده بود وآخر سر هم يكي از همون عنوان ها را داد تا براي جلسه بعد ما شاگردان انشا بنويسيم. من با چندتا دوستان نگاهي بهمديگر كرديم كه معني اش اين بود كه دوباره روز از نو وروزي از نو. هفته بعد وقتي در منزل نشسته بودم وخواستم انشا بنويسم ديدم دستم پيش نميره. دست آخر چندين جمله انتقادي نوشتم كه خلاصه اش شكفه از اين بود كه هرسال درس انشا همان آش است وهمان كاسه وديگر اينكه هيچ معلمي راه نوشتن صحيح را بما نياموخته وبه اين خاطر هيچكس انگيزه اي براي نوشتن انشا ندارد.
وقتي كه آن به اصطلاح انشا را در مقابل كلاس خواندم بر خلاف انتظار آقاي ض نمره خوبي بمن داد وگفت كه سعي خواهد كه روش را تغيير دهد. از آن بعد گهگاه اشعاري در زنگ انشا خوانده ميشد. آقاي ض چند داستان از كليله ودمنه را بصورت شعر درآورده بود وكتابچه اي تهيه كرده بود كه آنرا بهمه كلاس هديه داد. اين كتاب را بهمسرش هديه داده بود ودر ابتداي آن شعري بود كه اينطور شروع ميشد
نگار من كه لطف زندگاني است گرانمايه تر از نقد جوانيست
واما اين دبير محترم در يكي از زنگهاي انشا كه همه اش در باره شعر وشعرا بود بما گفت كه قديمي ترين خط شعري كه در نوشته ها برجا مانده شعر زير است
آهوي كوهي در دشت چگونه روزا چون ندارد يار بي يار چگونه دوزا
كه روزا ودوزا بمعني خواهد رفت وخواهد دويد است.
البته نميدانم آيا بعد از آن شعر قديمي تري كشف شده يا نه اما اين شعر بعد از چندين وچند سال همچنان در ذهن من باقيست.
در ضمن دوران دبيرستان من در دبيرستان صمصمامي در اراك بود كه يكي از دوستان خوب وبا معرفت من از آن عكسي برايم فرستاه كه از اين قرا ر در حال تعمير است.
*******
يكنفر براي
راوي كامنت گذاشته بود راجع به غمگين بودن موسيقي اصيل ايراني و راوي هم جوابش را در پست آخريش براش نوشته بود. اما با اجازه راوي من هم ميخوام اين تفسير معلم موسيقيم را در باره موسيقي ايراني برايتان بازگو كنم. بگفته او موسيقي ايراني به سه قسمت تقسيم ميشود . موسيقي كه شنيدن آن انسان را به فكر فرو ميبرد, موسيقي كه شنيدن آن انسان را دچار نشاط دروني ميكند وموسيقي كه شنيدن آن بحدي انسان را بطرب مي آورد كه او را برقص ميآود. حال نميدانم تا چه حد اين تقسيمبندي درست است

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

خرابكار انتحاري

از چند روز پيش مفسران پيش بيني كردند كه گروه هاي مختلف در بين فلسطيني ها براي اينكه نشان دهند كه هنوز فعال هستند, دست به خرابكاري در داخل اسرائيل خواهند زد . متاسفانه حدود چند ساعت پيش اين پيش بيني به واقعيت پيوست ويك خرابكار انتحاري خود را در ايستگاه مركزي تل آويو منفجر كرد وباعث قتل 8 نفر وزخمي شدن ده ها نفر ديگر شد.

در مورد پروفيل جواناني كه براي خرابكاري انتحاري برگزيده ميشوند تحقيقات فراواني انجام شده اما جالب ترين موضوعي كه به آن پي برده اند اينست كه اكثر دست اندر كاراني كه اين جوانان را بكار انتحار ميگمارند وبه آنها قول 70 باكره در بهشت را ميدهند, نه تنها خودشان وفاميل نزديكشان داوطلب يا برگزيده براي اينكار نميشوند بلكه فرزندان وجوانان فاميل خود را به خارج فرستاده كه هم دوراز اين جنگ وتلاطم باشند وهم بتحصيلات خود ادامه بدهند..

كمك هاي هنگفتي كه در زمان عرفات به فلسطيني ها ميشد بجاي اينكه صرف آباداني وپيشرفت مردم بيچاره فلسطين گردد توسط عرفات مستقيما به حساب هاي بانكي او در بانكهاي مختلف دنيا انتقال ميافت. از اين بودجه ماهانه بيش از 100 هزار دلار براي صوحا عرفات همسر او فرستاده ميشد كه زندگي مجللي را درپاريس همراه دخترشان بتواند داشته باشد. پس از مرگ عرفات جدال زيادي بين صوحا و سرداران فلسطين برسر حسابهاي بانكي بود تا بلاخره مبلغ بيش از 2 ميليارد آن از چنگ صوحا بيرون آورده ودر حسابي بنام صندوق عرفات واريز كنند. اين پول هم اكنون در اختيار سران فلسطين است اما آنها هم مانند عرفات مثل اينكه خيال ديگري در باره آن دارند.

چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۵

خوابم خير . . . .

ديروز صبح وقتي وارد اداره شدم يكي از همكاران بشوخي ازم پرسيد اخبار راگوش دادي? شنيدي كه احمدي نژادتان چي گفته? گفتم نه مگر دوباره چه دسته گلي به آب داده? واو درپاسخم گفت كه احمدي نژاد بمردم گفته كه امشب يك خبر مهم را بمردم ميدهد.

نشستم پشت ميزم كارها زياد بود ووقت نداشتم سري به اينترنت بزنم وببينم راستي چه خبر شده. پيش خودم فكر كردم كه چه خبر مهمي براي ملت دارد كه آنها را براي شنيدنش مشتاق وكنجكاو كرده . مسائل ومشكلات و بدبختي هاي ملت ايران را يكي يكي پيش خودم مرور كردم وفكر كردم كه حتما جناب احمدي نژاد بخود آمده و راه حلي براي چندي از آن مشكلات را ميخواهد بمردم مژده دهد. پيش خودم صداي احمدي نژاد را ميشنيدم كه ميگويد:

ملت ايران امروز نقطه عطفي است در روش ما نسبت بشما ما به اين نتيجه رسيديم كه رفاه وآزادي ملت از همه چيز بالاتر است وازامروز تمام نيرو ومنابع را صرف پيشرفت اين مسائل خواهيم كرد.

آزادي بيان, تساوي حقوق,

آزادي زنان وتساوي حقوق آنها نسبت بمردان و مناسب با جامعه امروزي.

آزادي زندانيان سياسي.

آزادي مطبوعات.

طرح برنامه هاي كوتاه مدت ودراز مدت براي بكار بردن درآمد دولت براي مبارزه با فقر وبيكاري

كمك به طبقات مردم بي بضاعت براي جلوگيري از فساد تحميل شده وبازگرداندن آبروي وحيثيت ايراني كه چنديست كه برخلاف مقامش در طول تاريخ گذشته, هم اكنون مانند دستمال كثيفي در دست مردم كشورهاي مجاور قرار گرفته شده.

طرح برنامه هائي براي جلوگيري از فساد ورشوه خواري دربين اشخاص مصدر كار.

تعيين حقوق مينيمم براي كارگران و كارمندان و رسيدگي به حقوق بازنشتگي آنها .

و . . . .

و . . . .

و . . . .

تا شب كه بمنزل برگشتم رسيدگي به صدها موضوع ديگر راپيش خودم بررسي ميكردم و به خودم نويد ميدادم كه تغييراتي كه لايق ملت است وبايد انجام شود بزودي رخ خواهد داد اما اما وقتي با بي صبري روبروي تلوزيون نشستم وبه اخبار گوش دادم بقيه را خودتان بهتر ميدانيد . . . .

خوابم خير . . . .

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵

تار


از كودكي علاقه زيادي به موسيقي اصيل ايراني داشتم مخصوصا به موسيقي كه همراه با تار بود. در اون زمون مدرسه ها يكسره نبود ظهرها ساعت 12 برميگشتيم خونه ودوباره ساعت دو ميرفتيم مدرسه. راديو هرروز ساعت يكربع به يك موسيقي تنها داشت كه از آثار نوازندگان بزرگ ايراني پخش ميكرد ومن هرروزبه اون گوش ميدادم. علاقه زيادي داشتم كه نوختن تار را فرا بگيرم اما در اراك معلم تار نبود فقط يكنفر بود كه ويولن ياد ميداد كه چندتا از دوستان پيشش تعليم ميديدند. در دوران تحصيلات دانشگاهي در تهران هم موقعيت ايجاب نكرد تا نواختن تار را ياد بگيرم
روزگار همينطور گذشت ومن هم به شنيدن موسيقي ايراني اكتفا ميكردم گهگاهي هم در جمع دوستان زمزمه اي ميكردم يه مدت هم با يكي از دوستان كه سنتور مينواخت چندتا ترانه ضبط كرديم ولي اون نوارها را در ايران جاگذاشتم ونميدونم چي بسرشون اومد. در اسرائيل چندين گروه هاي كوچك نوزنده هستند كه معمولا ويولن , تار وتنبك ميزنند ودر مجالس ايروني اونها را دعوت ميكنند. هميشه تو اينجور مجالس سرصحبت را با تار زن اين گروهها باز ميكردم وازشون ميپرسيدم اگه ميتونند نواختن تار را ياد بدند اما هميشه جواب منفي بود. داشتم خيال نواختن را از سر بيرون ميكردم تا اينكه از برگزاري يك سمينار دو روزه در يكي از دانشگاه هاي اسرائيل در باره ادبيات فارسي باخبر شدم. فورا براي شركت در اين سمينار ثبت نام كردم. اين سمينار دو روزه بود كه دراون چندين سخنران اسرائيلي كه به پژوهش در زمينه فرهنگ وادبيات فارسي ميپردازند وچند تن هم از كشورهاي ديگر شرگت داشتند. علاوه برتمام موضوعات جالبي كه جزو برنامه هاي سمينار بود, موضوعي هم با عنوان بررسي موسيقي ايراني نظرم را جلب كرد.
اين سمينار با استقبال فراواني هم از طرف ايراني ها وهم ازطرف غير ايراني ها روبرو شد تا جائي كه گردانندگان آن مجبور شده بودند كه سمينار را در تالار مركزي دانشگاه كه گنجايش صدها نفررا دارد برگذار كنند وهمچنين در چتد تالار مجاور بر روي صحنه پخش كنند. سخنرانان به زبان عبري و انگليسي سخن ميگفتند و قطعاتي كه از اشعار وادبيات بود به فارسي وباترجمه آنها بيان ميشد. وقتي كه نوبت آن قسمت از برنامه كه راجع به تاريخچه موسيقي ايراني بود رسيد ووارد سالن شديم, روي سن يك تار ,يك كمانچه ويك ضرب گذاشته بودند كه من فكر كردم براي دكور است. سخنران يك فرد چهل ساله بود كه معلوم شد فارغ التحصيل از آكادمي موسيقي دانشگاهي از تاجيكستان است. ايشان از تمام تاريخچه قديم وجديد موسيقي ايراني بحد شگفت انگيزي آگاهي داشت . از تاريچه سازهاي ايراني, ترانه سرايان خواننده گان و از دستگاه ها وچگونگي پدايش آنها سخن فراوان گفت وحتي از خوانندهگان وموسيقي دانان ايراني كه در نقاط مختلف دنيا بسر ميبرند داد سخن داد و بعنوان حسن ختام تار را در دست گرفت و دونفر ديگر را كه آنها هم ايراني نبودند براي نواختن كمانچه وتنبك بروي سن فرا خواند و اين گروه با مهارت خاصي آهنگ مرغ سحر را اجرا كردند. با اين كار عطش ديرينه من به نواختن تار بيدار شد. بعد از چند روز موفق شدم با او تماس بگيرم و ومعلوم شد كه ايشان به تعليم يك گروه بزرگ نوازنده سازهاي ايراني اشتغال دارند ومرا به اين كلاس دعوت كرد ......
ادامه دارد . . . . .

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۵

پيامي به زلزله زده گان

با زلزله زدگان استان لرستان از صميم قلب ابراز همدردي ميكنم. كشته شدن مردم بيگناه را به بازمانده گان آنان تسليت ميگويم وبراي زخمي شدگان آرزوي بهبودي وسلامت دارم واميدوارم باكمك ديگران زلزله زده گان كه سرماي سخت زمستان به مصيبتشان افزوده است , هرچه زودتر سروسامان گيرند.
هر وقت كه زلزله اي در ايران رخ ميدهد مرا بياد اين ترانه غم انگيز با صداي حميرا كه حدود 35 سال پيش بمناسبت وقوع زلزله هاي شديد در چندين نقطه ايران خوانده بود مياندازد متاسفانه اين آهنگ راپيدا نكردم اما شعر آن اينگونه شروع ميشود

دارم سوالی ای خدا
ای قادر قدرت نما
وای آشنا بافکر ما
چون مینوشتی این سرنوشت ما خاکیان را
قسمت چه كردي از ملك هستي افلاكيان را
گر بود بر دوش ما بار گناهي
اشك چشم كودكان را كن نگاهي

************
پيامي بدوستان خوبم

از تشويق هاي شما دوستان بسيار سپاسگزارم واز حضور يكايك شما پوزش ميطلبم به خاطر اينكه بعلت كمي وقت مدت ايست كه كمتر مينويسم. بارها چند جمله اي تايپ ميكنم ولي ادامه آن به تعويق ميافتد وبعد از آن فكر ميكنم كه شايد موضوع كهنه شده باشد. ولي اعتراف ميكنم كه ازوقتي كه با هم وطنان خوبم از راه وبلاگ وايميل تماس دارم , دنياي ديگري دارم و وقتي مينويسم و نظرات شما را ميخوانم حس نزديكي بيشنر با شما را دارم و وقتي مدتي نمينويسم و روزهائي كه از شما ها نظر يا نامه اي دريافت نميكنم, در يك حالت نا آرامي بسر ميبرم.
مطلبي در زمينه انتخابات آماده كرده ام كه بعد از تكميل آن, آنرا خواهمم گذاشت.
همچنين بزودي پستي در باره فراگيري موسيقي اصيل ايراني وكلاس هاي موسيقي در اسرائيل براي شما مينويسم
.
از دوست عزيزي كه ديروز بطور ناشناس كامنت گذاشته بود وخواهش كرده كه آنرا پابليش نكنم خواهش ميكنم كه از طريق ايميل با من تماس بگيرد سپاسگزار خواهم شد.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۵

كورش كبير

امروز دوست عزيز بابك اسحاقي اين شعر را كه در وصف كورش كبير سروده برايم فرستاد كه با اجازه خودش آنرا برايتان ميگذارم

کورش
از دل ویرانهای تخت جمشید
از میان یادهای فرٌ جمشید
از دل خاک گوهربار نیاکان
امپراطوری بی‌همتای ایران
یک صدایی خسته اما پر وقاربانگ می‌آرد......
منم کورش .. شه و شاهنشه ایران....................................
درودم بر تو ای کورش
تو ای دادار هر چه داد
تو ای کوبندۀ بیداد
تو ای فریاد آبادی
تو ای آغاز آزادی
تو ای خورشید بی‌پایان
الا شاهنشه ایران................................
درود قوم موسی راز قلب کشور داوود پذیرا باش
شهنشاها........:
گر چه فرزندان ایران حرمت و یاد تو را گم کرده‌اند اینک
گرچه در جای عزیز مهر یزدان
کیش بیگانه به منزل کرده‌اند اینک
گر چه نیک گفتار و نیک پندار و نیک کردار یزدان را
فراموش کرده‌اند اینک
بدان کورش شه ایران که قوم و ملت موسی
سر تعظیم به در گاهت فرومی‌آورد امروز
به پاس نام آزادی که بر نامت نگین گشته
به یاد مهر انسانی که در جانت اجین گشته
به پاس دولت بخشنده وجدان
به پاس مهر شاهنشاهی ایران
شهنشاها..
جلال و حرمت روح و روانت رابه قلب و دیدۀ قوم یهود
آکنده خواهیم کرد