دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۴

خاطره دوم

قبل از اینکه خاطره دوم را بنویسم میخوا هم از تمام دوستانی که مرا راهنمائی میکنند یا مینویسند که منتظر جواب هستندند سپاسگذاری کنم و بگویم که هیچ سوالی را فراموش نکرده ام بخصوص در باره افکار مردم اینجا در باره ایران وایرانی ها ودرباره ایرانی های مقیم اینجا.

و اما خاطره دوم

در دوران مدرسه گهگاه عصرها به مغازه پدرم میرفتم تا در تعطیل کردن مغازه به او کمک کنم. بعضی از روزها آخر وقت آقا جواد میآمد مغازه. آقا جواد مرد سیدی بود که یک شال سبز همیشه بر کمر داشت چهره ای مهربان داشت وگفتارش متین بود. چند مغازه بالاتر از مغازه پدرم در کنار بازار بساط فروش داشت. لباس دوخته, روسری و چیزهای دیگر از پدرم می خرید ودر بساطش می فروخت. احترام خاصی نزد چندین نفر از از سرشناسان شهر داشت. همسرش فاطمه نام داشت که از خانواده های معتبر اراک بود و برای خانم ها قرآن مقابله میکرد. وقتی در کودکی بیماری سخت دچار شده بود, پدر ومادرش نذر کرده بودند که او را به سید شوهر بدهند وبرای همین هم با آقا جواد ازدواج کرده بود. آقا جواد عیالوار بود وامورش به سختی می گذشت. گذشته از رابطه تجاری, بین پدرم وآقا جواد یک دوستی عمیق وجود داشت تا جائی که همه ی رازهای زندگی رابرای همدیگر تعریف می کردند . یک سال زمستان سختی بر اراک نایل شد. مدارس را بخاطر سرما تعطیل کردند ومردم فقط برای خرید مایحتاج غذایی از خانه بیرون می آمدند. بیشتر فروشنده ها بر سر کار نمیآمدند وبیچاره آقا جواد هم چون در محوطه باز بساط داشت تا قبل از عید نوروز به بازار نیامد تا اینکه یکروز که برگشت مستقیم نزد پدرم آمد. در چهره اش ناراحتی بود بغد از احوالپرسی, از جا بلند شد و گفت چاره ندارم وباید بروم.

پدرم پرسید کجا. او گفت باید بروم وکار دیگری پیدا کنم, میدانم که چقدر پول بتو بدهکارم ودر تمام زمستان هر چه داشتم خرج کردم وجنسی هم برای فروش ندارم. پدرم دست او را گرفت وگفت هر چه نداری مرا که داری. همانروز آقاجواد با کلی جنس از پیش پدرم رفت ودر همانروز هم بساط را پهن کرد. فروش شب عید چنان خوب بود که آقا جواد تمام قرضش را پس داد.

آقا جواد اجاره نشین بود وقسمی از درامدش خرج کرایه میشد. یکروز بدرد دل با پدرم پرداخت وگفت که اگر امکان داشت خانه می خرید تا از کرایه دادن خلاص شود. معلوم شد که مقدار خیلی کمی پس انداز دارد که درصد کمی از قیمت یک خانه است.

پدرم به او گفت از فردا میرویم دنبال پیدا کردن خانه برای تو وهمه چیز درست میشود . پدرم به اسم خودش از بانک وام گرفت ودادبه آقاجواد واو خانه خرید. آقاجواد خیلی خوشحال بود قسط وام را هرماه توسط پدرم ببانک پس داد تا وام پرداخت شد.

چند سالی گذشت آقا جواد مریض شد, ضعف داشت ولاغر شده بود اما تب نداشت . یکروز پدرم او را مجبور کرد ونزد دکتر مرادیان برد. دکتر بعد از معاینه بگوش پدرم گفت که بیماری این شخص درمان ندارد.... یاد دارم که پدرم خیلی ناراحت بود ومرتب به بازدید آقا جواد که در خانه بستری بود میرفت.آقا جواد داستان دوستی اش را با پدرم برای هرکس که به عیادت او میآمدند تعریف میکرد

وسالها بعد از فوت آقا جواد این دوستی ورد زبان ها بود.چندی بعد وقتی که پدرم به علت بیماری زردی درخانه بستری شد ا شد ومجبور بود که حرکت نکند, فاطمه خانم زن آقا جواد مرتب به خانه ما میآمد وبه مادرم کمک میکرد تا پدرم از تخت بیماری برخاست.

۱۰ نظر:

سجاد گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
فاطمه گفت...

من شخصا هیچ مشکلی با اسراییل یا هر کشور دیگری ندارم و همه آدمها را صرفنظر از نژاد و مذهب و عقیده شان دوست دارم. به امید روزی که تندروهایی مثل جمهوری اسلامی که انسانها را از هم دور می کند وجوداز صحنه گیتی حذف شوند. در ضمن ایرانیان و یهودیان از قدیم با هم هیچ مشکلی نداشته اند و دلیلی ندارد حالا داشته باشند.بگذار جمهوری اسلامی هر چقدر می خواهد تبلیغ و هیاهو کند.برایت آرزوی موفقیت می کنم.

fatemeh گفت...

من شخصا هیچ مشکلی با اسراییل یا هر کشور دیگری ندارم و همه آدمها را صرفنظر از نژاد و مذهب و عقیده شان دوست دارم. به امید روزی که تندروهایی مثل جمهوری اسلامی که انسانها را از هم دور می کند وجوداز صحنه گیتی حذف شوند. در ضمن ایرانیان و یهودیان از قدیم با هم هیچ مشکلی نداشته اند و دلیلی ندارد حالا داشته باشند.بگذار جمهوری اسلامی هر چقدر می خواهد تبلیغ و هیاهو کند.برایت آرزوی موفقیت می کنم.

ناشناس گفت...

ايشالا پدرتان سالم و سرحال باشن. ميشه از خاطرات اراك بيشتر بنويسين؟ آيا واقعا كسي شما را اذيت ميكرد؟ آيا هنوز منزل و مغازه تان را در اراك دارين؟ فاميل چطور؟ كلي با وبلاگتان حال ميكنم. آيا آقا موسي را در اراك بياد دارين؟ فكر كنم پاشون هم آسيب ديده بود. منزلشان در كوچه سعدي بود. همسايه خالم بودن. مرد خوبي بود. فاميل هاي من در آن كوچه زندگي ميكردن و همسايه كليمي داشتن. ولي هيچ وقت نشنيدم طوري صحبت كنن كه آنها براشون فرقي داشته باشن.

ناشناس گفت...

از خاطرات اراك باز هم بنويس. آخرين باري كه رفتي اراك كي بود؟

پریا گفت...

سلام . ما نه با یهودیها و نه با هیچ مذهبی مشکلی نداریم . می دونین آقا فرهاد من همیشه به این فکر می کنم اگر جلوی کردها رو نگیرن و کردهای ترکیه و عراق هم بیان و واسه خودشون تو کردستان یه کشور تشکیل بدن ما خوشمون می آد؟ به این فکر میکنم فلسطین تا کی باید کشته بده واسه هر وجب از خاکش!! امیدوارم هیچ جا به هیچ ملیت و مذهبی نه توهین بشه و نه تجاوز؟!!

ساروی کیجا گفت...

چه پدری .. به به .. شما هم قطعا از فضل پدر حاصلی برده اید .

ناشناس گفت...

Damet Garm. Keep doing what you do. Need more people like you.

احسان اخباری گفت...

سلام فرهاد جان. خسته نباشید. چند تا خاطره هم از خود اسراییل برایمان بنویسید.

Pouyan گفت...

يادت باشه امروز ننوشتي يكي طلبه ما. فردا بايد دوتا بنويسي!